تبليغاتX
آفرودیت


آفرودیت

الهه عشق و زیبایی

دچار می شوم

همچون دچار شدن برگ به سبزینه گیاه

لبریز می شوم از هوای تازه برای دمیدن

برای تنفس، برای تولد

رها می شوم از روزهای سرد و سرگردان

معلق و بی وزن

رها می شوم از حسی شبیه پژمردن

دچار می شوم

همچون دچار شدن شب به نور سپید ماه

لبریز می شوم از نور و روشنی برای تعلق

برای تنفس، برای تولد

 دور می شوم از حسی شبیه گم بودن

دچار می شوم...

                                                          الهه تیموری- تابستان ۸۸

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:39 توسط آفرودیت| |

نبض حیات ایستاده است اما این بار در انتظار تپشی تازه، تا زنده بودن را به شکلی دیگر باور کنم.

 باور کنم که دم و بازدم نشانه است نه باور!

... و زمانی که بیزاری از قفس را فریاد می زنم نداشتن پر پرواز بهانه است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 8:50 توسط آفرودیت| |

آن سوی زمان جایی که

ثانیه ها نه می دوند و نه پرواز می کنند

و رعدها بدون غرش، برق می زنند

و بیدها بدون باد می رقصند

جایی که روزها بدون غروب می روند

و شبها بدون ستاره نمی آیند

جایی که پشت هر دیوار

نه سایه ای سنگینی می کند

و نه سنگینی اندوهی، سایه می اندازد

جایی که حتی سنگینی سکوت نگفته ها را سبک می کند

آنسوی زمان جایی که با تنهایی ات تنها می شوم

تنها چند لحظه، چند ثانیه

همان ثانیه هایی که نه میدوند و نه پرواز می کنند

                                                               الهه تیموری- تابستان ۸۸

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:53 توسط آفرودیت| |

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

"دکتر علی شریعتی"


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 20:45 توسط آفرودیت| |

همه لحظه ها دلخوش به احساسی نا پیدا می گذرند و فاصله ها پا به پای زمان دور می شوند و تو آنقدر دور می شوی که در سایه سکوتت همه چیز را گم می کنم و در این گمراهی برای جان بخشیدن به حسی پنهان و شاید وهمی شور انگیز به دنبال کلامی تازه از تو می گردم.

...

فاصله ها دورتر می شوند لحظه ها از آفت غبار خاکستری در هراس می مانند و من به دنبال حرفی تازه از تو می گردم که سایه بی رنگ خیالم را رنگی کند... که دیگر از رنگ غبار گرفته هر آنچه خاکستری است بیزارم.

                                                     الهه تیموری-زمستان ۸۷

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:44 توسط آفرودیت| |

... و من در جایی بین بودن و نبودن ... و تو در خوابی آرام ... رها ... .

رهایی ... آرامش ... همان آرزوهای دست نیافتنی... .

... و من در فردای طولانی ترین شب سال زاده خواهم شد...

 و تو در خوابی آرام...

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:8 توسط آفرودیت| |

واژه های کهنه نوشته هایم از تکرار در کلیشه ها می گریزند و قلم بدنبال واژه ای ناب می گردد برای توصیف حسی نا آشنا برای آنکه همه چیز را به رنگ و بویی تازه بنویسد.

این بار طعم حضور را لمس می کند شاید از دیدن و دیده شدن بیزار است ستاره باران نگاه را خط می زند و سیاهی یکرنگش را ستایش می کند. بجای ثانیه های خاکستری از غیاب آفتابی می نویسد که هر لحظه آفتابی می شود و در مسیر شب برای طلوع مهتاب ترانه ای سپید می سراید و پرواز را در امتداد هبوط شناور می خواند!!!

در چشم بر هم زدنی واژه ها آواره می شوند اما بعضی هنوز هم کهنه و قدیمی اند  شاید قلم هم از آواره شدن آنها بیزار است!؟ ... واژه هایی که برای همیشه در نوشته هایم جاودانه خواهند ماند... .

                             الهه تیموری-پاییز ۸۷

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:25 توسط آفرودیت| |

پس از سالها هیاهوی بی ثمر و پس از سالها حرف پی در پی، بدون لحظه ای درنگ بدون لحظه ای سکوت! اینک همه چيز به رنگ مات سکوت در آمده  و از هراس تکرار دوباره ها، تدبیري براي از نو، نو شدن، همچنان بی نتیجه مانده است. پایان این سکوت را از کجا باید آغاز کرد؟
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 9:55 توسط آفرودیت| |

این روزها  آرزو دارم بفهمم چه کسی هستم؟؟!!

 آرزو دارم بیش از هر چیز با خودم انس بگیرم

آرزو دارم هر لحظه زندگیم را به هر قیمتی نفروشم

آرزو دارم به اندازه تمام آفرینش بزرگ شوم

آرزو دارم بی نظیر باشم

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:0 توسط آفرودیت| |

دلخوشی هایم آنقدر کوچک و حقیر است که ذره ای جای خالیت را پر نمی کند و آنقدر پوچ و توخالی است که حتی ایمان و مهربانی شعر سهراب* را نیز در بر نمی گیرد.

می خواهم از رنگ بی رنگ مهربانیت پر رنگ شوم!

از وزن بی وزن ایمانت سنگین شوم!

من فقط و فقط می خواهم به شکل بی شکل سراب حضورت دلخوش باشم!!!

*  دلخوشی ها کم نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 18:19 توسط آفرودیت| |

گاهی با اندیشه ای هر چند مسیحایی، اشتباهی در راهی قدم می گذاریم

و آن گاه اشتباهی، اشتباه می کنیم

تنها با یک هوس سرد و مرده  وسوسه می شویم

و در عذاب این گناه نابخشودنی

همه را اشتباهی فریب می دهیم

گاه اشتباهی ملامت می شویم

و گاه اشتباهی ملامت می کنیم

.

.

.

حتی گاهی اشتباهی دوست داشته می شویم!!!

اما از همه اینها اشتباهتر زمانی است که

اشتباهی عاشق می شویم.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:34 توسط آفرودیت| |

...

مکن ای خسته در این بغض، درنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ!

پیش این سنگ دلان

 قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و

بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

چه دل آزار ترین شد چه دل آزار ترین؟؟؟

...

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ!

                                  "فریدون مشیری"

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:31 توسط آفرودیت| |

تنهایی را بارها و بارها دیده ام

گاهی در لابلای اندوه یک شهر پر زرق و برق

گاهی در میان شادی یک خرابه تاریک

 ...

زمانی با لهجه خیس دریا

و زمانی دیگر در داغی نفس آفتاب

گاهی خیس خیس

و زمانی داغ داغ

 ...

تنهایی شاید یعنی زمان واقعی بودن، بدون هیچ تلاشی برای زیبا دیده شدن!

...

اما تنهایی برای من یعنی چیزی برای نداشتن یعنی نداشتن، نبودن، نیستی..

تمام لحظه هایی که رنگ خدا از روی بیرنگی لحظه هایم پاک می شود

همان روزهای بی وزنی، روزهایی که گم می شوم.

 

                                                                                              " الهه تیموری"

                                                                                                    بهار 87

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 7:45 توسط آفرودیت| |

بزرگی آدمها به بزرگی حباب زیر پاشونه!

هر چی حباب بزرگتر باشه احتمال ترکیدنش بیشتره.

پس یادمون باشه دور و بر آدمهای بزرگ با سوزن بازی نکنیم.

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط آفرودیت| |

ورق به ورق از کتابت را که می خواندم

پر بود از غزل عشق.. مثنوی غرور...

اما چند سالی است

که تنها قصیده ویرانی ات را می خوانم!

کجاست آن همه عشق؟

کجاست آن همه غرور؟

کجاست او که می گفت "دوباره می سازمت..."؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:52 توسط آفرودیت| |


Design By : Night Skin