آفرودیت
الهه عشق و زیبایی
همچون دچار شدن برگ به سبزینه گیاه لبریز می شوم از هوای تازه برای دمیدن برای تنفس، برای تولد رها می شوم از روزهای سرد و سرگردان معلق و بی وزن رها می شوم از حسی شبیه پژمردن دچار می شوم همچون دچار شدن شب به نور سپید ماه لبریز می شوم از نور و روشنی برای تعلق برای تنفس، برای تولد دور می شوم از حسی شبیه گم بودن دچار می شوم... الهه تیموری- تابستان ۸۸ نبض حیات ایستاده است اما این بار در انتظار تپشی تازه، تا زنده بودن را به شکلی دیگر باور کنم. باور کنم که دم و بازدم نشانه است نه باور! ... و زمانی که بیزاری از قفس را فریاد می زنم نداشتن پر پرواز بهانه است. آن سوی زمان جایی که ثانیه ها نه می دوند و نه پرواز می کنند و رعدها بدون غرش، برق می زنند و بیدها بدون باد می رقصند جایی که روزها بدون غروب می روند و شبها بدون ستاره نمی آیند جایی که پشت هر دیوار نه سایه ای سنگینی می کند و نه سنگینی اندوهی، سایه می اندازد جایی که حتی سنگینی سکوت نگفته ها را سبک می کند آنسوی زمان جایی که با تنهایی ات تنها می شوم تنها چند لحظه، چند ثانیه همان ثانیه هایی که نه میدوند و نه پرواز می کنند الهه تیموری- تابستان ۸۸
خدایا کفر نمیگویم، "دکتر علی شریعتی" ... فاصله ها دورتر می شوند لحظه ها از آفت غبار خاکستری در هراس می مانند و من به دنبال حرفی تازه از تو می گردم که سایه بی رنگ خیالم را رنگی کند... که دیگر از رنگ غبار گرفته هر آنچه خاکستری است بیزارم. الهه تیموری-زمستان ۸۷ رهایی ... آرامش ... همان آرزوهای دست نیافتنی... . ... و من در فردای طولانی ترین شب سال زاده خواهم شد... و تو در خوابی آرام... این بار طعم حضور را لمس می کند شاید از دیدن و دیده شدن بیزار است ستاره باران نگاه را خط می زند و سیاهی یکرنگش را ستایش می کند. بجای ثانیه های خاکستری از غیاب آفتابی می نویسد که هر لحظه آفتابی می شود و در مسیر شب برای طلوع مهتاب ترانه ای سپید می سراید و پرواز را در امتداد هبوط شناور می خواند!!! در چشم بر هم زدنی واژه ها آواره می شوند اما بعضی هنوز هم کهنه و قدیمی اند شاید قلم هم از آواره شدن آنها بیزار است!؟ ... واژه هایی که برای همیشه در نوشته هایم جاودانه خواهند ماند... . الهه تیموری-پاییز ۸۷ آرزو دارم بیش از هر چیز با خودم انس بگیرم آرزو دارم هر لحظه زندگیم را به هر قیمتی نفروشم آرزو دارم به اندازه تمام آفرینش بزرگ شوم آرزو دارم بی نظیر باشم می خواهم از رنگ بی رنگ مهربانیت پر رنگ شوم! از وزن بی وزن ایمانت سنگین شوم! من فقط و فقط می خواهم به شکل بی شکل سراب حضورت دلخوش باشم!!! * دلخوشی ها کم نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست ... گاهی با اندیشه ای هر چند مسیحایی، اشتباهی در راهی قدم می گذاریم و آن گاه اشتباهی، اشتباه می کنیم تنها با یک هوس سرد و مرده وسوسه می شویم و در عذاب این گناه نابخشودنی همه را اشتباهی فریب می دهیم گاه اشتباهی ملامت می شویم و گاه اشتباهی ملامت می کنیم . . . حتی گاهی اشتباهی دوست داشته می شویم!!! اما از همه اینها اشتباهتر زمانی است که اشتباهی عاشق می شویم. ... مکن ای خسته در این بغض، درنگ دل دیوانه تنها دل تنگ! پیش این سنگ دلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین چه دل آزار ترین شد چه دل آزار ترین؟؟؟ ... ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه تنها دل تنگ! "فریدون مشیری" تنهایی را بارها و بارها دیده ام گاهی در لابلای اندوه یک شهر پر زرق و برق گاهی در میان شادی یک خرابه تاریک زمانی با لهجه خیس دریا و زمانی دیگر در داغی نفس آفتاب گاهی خیس خیس و زمانی داغ داغ تنهایی شاید یعنی زمان واقعی بودن، بدون هیچ تلاشی برای زیبا دیده شدن! ... اما تنهایی برای من یعنی چیزی برای نداشتن یعنی نداشتن، نبودن، نیستی.. تمام لحظه هایی که رنگ خدا از روی بیرنگی لحظه هایم پاک می شود همان روزهای بی وزنی، روزهایی که گم می شوم. " الهه تیموری" بهار 87 هر چی حباب بزرگتر باشه احتمال ترکیدنش بیشتره. پس یادمون باشه دور و بر آدمهای بزرگ با سوزن بازی نکنیم. پر بود از غزل عشق.. مثنوی غرور... اما چند سالی است که تنها قصیده ویرانی ات را می خوانم! کجاست آن همه عشق؟ کجاست آن همه غرور؟ کجاست او که می گفت "دوباره می سازمت..."؟؟؟
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .
| Design By : Night Skin |


